1) دیشب خوابت رو دیدم.توی یه جایی شبیه مدرسه راهنماییم بودیم .من بودم و فری. تو اونجا درس میدادی .میخواستی هر جوری بود دل منو دست بیاری.دلم برات تنگ شده.ولنتاین منتظر بودم برام آف بزاری.ولی خوب نزاشته بودی .اومدم نت دوستت که همکلاسیم بود و دوست پسر دوستم.(چقدر دوست دوست شد:دی) برام آف گذاشته بیا با هم چت کنیم. تو فیس بوکم ادم کرده.تلاشش قابل تحسینه.
2)پروژه خونه تکونی کلید خورده و منم 2 روز پشت سر هم مشغول بشور بشور بودم .الان انگار از چرخ گوشت ردم کردن.
3)می خوام برا سال جدیدم یه لیست آرزو بنویسم .هرکدوم برآورده شد رو مینویسم اینجا.
4)جالب ترین چیزی که از تی وی دیدم یه نمایشگاه مربوط به یادگاری های عشق های نافرجام بود و از تمام دنیا یادگاری هایی که افراد از کسایی که دوستشون داشتن و به هم نرسیده بودن رو توش داشت.
نوشته شده در روزانه | برچسبها روزانه | بیان دیدگاه »
1)بهمن ماه کنسلی برنامه هام بود.اول برنامه سفر کیش .بعد سفر اصفهان.بعدم کنسل شدن برنامه سفر موفرفری و اومدنش به اینجا. این 5 روز تعطیلی هم هر کی رفته یه وری و من ومامان وبابا موندیم. حوصله ام حسابی سر رفته و پکرم.
2)بعد از 22 بهمن دقیقا همون حس تلخ روز بعد از انتخابات رو دارم.خیلی حس تلخیه.
3)سیستم نظرات اینجا رو نمیدونم چطوری میشه فعال کرد. قالبم عوض کردم ولی ظاهرا ربطی نداشت.
4)این چند وقتم که نبودم. سرعت اینترنت اینقدر پایین بود که نمی تونستم پیش خوان وردپرس رو باز کنم.
5)برای تمامی کودکانی که در این سرزمین متولد میشن آزادی رو آرزو می کنم.
6) خدا کنه حال روحیم بهتر شه .یه امتحان مهم دارم باید بخونم.
نوشته شده در روزانه | برچسبها روزانه | بیان دیدگاه »
1)بالاخره بد از یک سال حقوقم رو دادن .قبل از این 1000 تا نقشه براش داشتم.الان هر برنامه ای براش میریزم چند دقیقه بعد منصرف میشم.
2)تولد موفرفریه و من اولین ساله که نمیدونم چی براش بگیرم؟واقعا توش موندم.
3)فروردین عروسی پسرعمه است و بنده نمیدونم برم نرم.چی بپوشم؟موهام رو چی کار کنم.امیدوارم یه سفر نوروزی جور شه از این همه فکر راحت شم. هزینه لباس و آرایشگاه و … رو برم بگردم.البته پدر گرامی طبق سنت خانوادگی باید سکه تقدیم کنن. از یه طرفم میگم حالا که 270 تومن میدیم بریم یه شام بخوریم والا.
نوشته شده در روزانه | بیان دیدگاه »
وبلاگ نقلیم رو تو پرشین بلاگ انتقال دادم اینجا و اونو حذف کردم. 2 هفته ای مو فرفری اومده بود خونه و سرمون حسابی شلوغ بود.2 تا تجربه کسب کردم اولیش این که به قول معروف حرف پیش نزنم .دومیشم اینکه تا یه پیشنهادی بهم میشه هر چقدر هم که خوب باشه جواب مثبت ندم و از طرف بخوام بهم وقت بده تا روش فکر کنم.با احدی هم رو در بایستی نکنم.
نوشته شده در روزانه | بیان دیدگاه »
هنوزم وقتی دلتنگت میشم دستم رو میزارم رو قلبم و آروم گریه میکنم.
نوشته شده در روزانه | ۱ دیدگاه »
خدایا دلم می خواست میشد بیام پیشت سرم رو بگیری تو بغلت تا آروم بشم.
نوشته شده در روزانه | ۱ دیدگاه »
میگه استاد ما نیست اما سر کلاسش رفتم.محشره خیلی خوب درس میده.دانشجواش با اسم کوچیک صداش میکنن.ازدواج نکرده اما اکثر اوقات حلقه دستشه.یه گردنبند چرمم میندازه گردنش.آشنای یکی از دوستامون باهاش هم کلاس بوده .میگه با یکی از دخترای هم کلاسیش همو دوست داشتن اما به دلایلی به هم نمیرسنواینا مال همون موقعس.حلقه هم اگر دستش نباشه انداخته تو همون گردنبند چرمش.یاد گردنبندی می افتم که با وسواس برات خریدم.جز همون یه بار که خودم انداختم گردنت دیگه ندیدم بندازیش.چند شب بعد کنارت نشسته بودم تو جاده بودیم تاریک و سرد بود.گفتی:من اگر گردنبنده رو که تو خریدی بندازم گردنم چون با مامانم میریم خرید فکر میکنن من بچه ام!(اون موقع میرفتین برا خونه جدیدتون وسایل سفارش میدادین.)با تعجب نگات کردم.گفتم دلیلت قانع کننده نیست و….دیدی حرفت بچه گانه بودی گفتی :مامانم ناراحت میشه من گردنبند بندازم.گفتم خوب نندازش. گفتی: واقعا؟!گفتم :آره. میدونستم همینو می خواستی بشنوی .تعجبت هم ساختگی بود.پاما جمع کردم تو بدنم و خیره شدم به بیرون. بدون اینکه اون استاد رو دیده باشم براش احترام خاصی قایل میشم.براش آرزو میکنم که به تمام خواسته های دلش برسه.
نوشته شده در روزانه | بیان دیدگاه »